من نیز دیندار و پادشاهی‌خواهم

در باب آرمان‌گرایی

در این عصر سیاه که تمام مردم ایران، زیر بار جور و ستم حکومت له می‌شویم؛ بسیاری به دنبال منجی می‌گردند تا این بار را از شانه‌هایشان بردارد. پدری مهربان که بگوید دیگر بس است. شاهی دادگر و توانمند که زندگیمان را زیر و زبر کند، با تدبیر حکم براند و تا پایان عمر بر مسند شاهنشاهی تکیه زده و سپس ما را به دست شاهزاده‌ای تربیت شده بسپارد. می‌خواهم سرم در لاک خود باشد. به جای سیاست و اضطراب، وقف علایقم باشم.

می‌خواهم خدایی نیز باشد. خدایی که دوست قادر، مهربان و محافظ است. آن که در پریشان‌حالی پشتمان باشد و ما را از سختی عبور دهد. همان خدا که از ما دربرابر اشرار حفاظت کند. همان که سایه‌اش شاه میهن است. می‌خواهم به وقت گیجی و تردید استخاره بگیرم تا بهترین راه برایم روشن شود. دعا کنم و مستجاب شود.

اما نمی‌شود. احتمالاً هیچ خدایی نیست و هیچ اربابی دلسوز ما نیست. آن‌چه که گفتم و خواستم، زیاده آرمانیست. آری، آرمانی این است؛ نه آن که برده باشیم و قدرت فرادستی پرستارمان باشد. سال‌هاست که می‌گویند اندیشه‌های سوسیالیستی و آنارشیستی اگرچه زیباست اما ایده‌آل و ناممکن است. آن‌چه که ایده‌آل و ناممکن است سلطه و استبداد است. سلطه و استبداد است که خلق را مجبور به خیزش می‌کند. سلطه انسان را به میدان می‌کِشد تا زمین را خون خود سرخ کند. تاریخ چند دیکتاتور اصلح به خود دیده است؟ چند دیکتاتور اصلح و شاه لایق، جانشینان اصلح و لایق داشتند؟ انوشیروان دادگر چگونه دادگر شد؟ با ریختن خون هزاران مزدکی لقب دادگر را از موبدانی گرفت که هیچ کم از آیت‌الله‌ها نداشتند. می‌گویند ذات انسان خودخواه و رقابت‌طلب است؛ اما نمی‌گویند که انسان‌ها هزاران سال در قبایل بدوی همان‌طور زیستند و می‌زیند که نزدیک به ایده‌آل است.

آن‌چه که ما به آنارشیسم می‌شناسیم، تعمیق همان دموکراسی است. می‌گویند دموکراسی مناسب مردم این منطقه نیست. مگر می‌شود حق تعیین سرنوشت که از حقوق اساسی بشر است؛ برای کسی مناسب نباشد؟ گیریم که چنین باشد، مگر کم مثال نقض داریم؟ همین سوریه که در آتش بنیادگرایی اسلامی و منافع قدرت‌ها می‌سوزد، روژاوایی در خود دارد که از حیث دموکراسی بی‌نظیر است. بسیار دموکراتیک‌تر از دموکراسی‌های پوشالی که تعیین سرنوشت به دست الیگارش‌هاست!

اگر داشتن چوپان و شانه خالی کردن از مسئولیت اجتماعی در نیم‌نگاه اول شاید مناسب و آسان باشد؛ حتی اگر شدنی باشد نیز هزینه‌ای دارد و آن هم انسان آزاد بودن است. چگونه می‌توان انسان و آزاد بود در حالی که عنان سرنوشت در دست دیگری است؟ 

ما دموکراسی می‌خواهیم. دموکراسی یعنی در صورت نارضایتی، پای صندوق رأی برویم نه جلوی گلوله. ما دموکراسی می‌خواهیم، آن هم دموکراسی ناب و آن هم در همهٔ عرصه‌ها. آن که خرمن زر دارد، زور هم دارد و می‌تواند آرام بخزد روی اصول دموکراسی و آن را از بین ببرد.

ما محکومیم به فکر و عمل. نمی‌دانم اگر جز این بشود زیست انسانی داشت. نباید به فاشیسم فرصت دوبارهٔ عرض اندام داد. اکنون وقت گفتن از دموکراسی و ایستادن جلوی لشکری است سلاح دروغ و فریب در دست دارد و با ترس تغذیه می‌شد. بیایید زنجیرهای بردگی را بشکنیم. سیمرغی نیست. سیمرغ، ما سی مرغیم.

زن، زندگی، آزادی